ترانه استقلال
اواخر سال تعليمی بود. شايد هم ماههای عقرب يا قوس. درست به خاطر نه دارم. صنف اول بودم. شيشههای در و پنجرههای صنف ما شکسته بودو باد از لای شيشههای شکسته به صنف ما هجوم میآورد و موهای شانه شده و شانه نشده ما را مورد تهاجمش قرار ميداد. در آن فصل سال تقريباً همه ما ريزش ميداشتيم و همانطور که تن هايی کوچک و لاغر خود را زير لباس سياه مکتب کوچک و کوچکتر مي ساختيم، بينی خود را پر سر و صدا بالاکش مي کرديم و بعد با آن که مي دانستيم که از دستمال بينی در جيب ها و بکس ما خبری نيست، مأيوسانه و به سرعت به جستجوی آن مي پرداختيم و وقتی از جستجوی بي حاصل فارغ مي شديم همان طور که با تمامی توانايی خود سعی مي کرديمکه آب بينی ما پشت لبهای ما سرازير نشود، از زير چشم اطراف خود را میپاييديم و با تردستی بينی خود را با پشت دامن خود پاک مي کرديم و برای لحظهيی نفسی راحت میکشيديم.
در يکی از همان روزهای آخر سال وقتی زنگ زده شد، معلم رسم و کاردستی ما به صنف درآمد. زن کوچک اندامی بود. بسيار کوچک اندام و لاغر. از پشت سر به دختران يازده دوازده ساله شباهت داشت. عينک های ذرهبينی و موهای کوتاه داشت. روزهای ديگر هنگامی که در صنف میدرآمدمي گفت:
- کتابچهای تان را بگيريد و يک چيزی بکشيد.
ما هم کتابچههای خود را از بکس های کهنه خود مي کشيديم رو به روی خود روی ميز مي گذاشتيم ، قلم های پنسل خود را در دست مي گرفتيم و به اميد يافتن چيزی برای رسم کردن در ذهن خود به جستجو میپرداختيم.
معلم رسم و کاردستی هم به مجردی که پشت ميزش قرار مي گرفت و در کتاب ترقی تعليم به سرعت امضاء مي کرد، دستکولش را باز مي کرد و جراب های نيلونی را از آن مي کشيد و با دقت غريبی شروع به دوختن آنها ميکرد و تا آخر ساعت کاری به کار ما نداشت.
وقتی معلم رسم و کاردستی ما شروع به دوختن جراب هايش مي کرد ما هم فارغ از انديشه و جستجوی چيزی برای کشيدن رسم ، هردو بازوی خود را روی ورق سفيد کتابچههای خود قرار مي داديم ، سر خود را به آنها تکيه مي داديم و همانطور که بينی خود را پر سروصدا بالا مي کشيديم، با هم صنفی پهلويی خود راست و دروغ، از آسمان و ريسمان مي گفتيم و در هاله يی از آوازهای گوناگون غلغله مبهم فرو مي رفتيم و معلم رسم وکاردستی را فراموش مي کرديم.
اما آن روز وقتی او مثل هميشه به صنف ما درآمد يکبار به صورت غيرمترقبهيی خط کشش را روی ميز زد و گفت:
- گوش کنيد. ساکت!
سکوت رعبانگيزی بهيکبارهگی در صنف مستقر شد و با آن تپش دلهای ما بيشتر شد. چشمهای ما رقرق برآمدند و حتی بالاکشيدن بينی خود را هم فراموش کرديم، که باز آواز معلم رسم و کاردستی در صنف پيچيد:
- روز امتحان رسم و کاردستی هرکدام تان يک کاردستی بسازيد وبياوريد!
ما که از کاردستی مفهوم مشخصی نداشتيم تقريباً دستهجمعی پرسيديم:
- کاردستی؟ چیقسم؟ چی؟
از پشت عينک سياهی چشمان معلم رسم و کاردستی با خشم در چشمانش تپيدن گرفت و با خشم گفت:
- يک چيزی بسازيد از گل، از چوب ، از کاغذ. . .
از اين توضيح هم چيزی زيادی نفهميديم و معلم رسم و کاردستی هم به اين نارسايی ما پیبرد و با بيحوصلهگی ادامه داد:
- در خانههای تان بگوييد میفهمند، فهميديد؟
و همه ما بی آن که چيزی از گپ هايش فهميدهباشيم از ترس يک صدا گفتيم:
- بلی.
* * *
روزی که فردايش امتحان رسم و کاردستی داشتيم يادم آمد که به مادرم بگويم.
مادرم هم چيزی از آنچه گفتم نفهميد و من ناچار آنچه را که معلم رسم و کاردستی گفته بود تکرار کردم و گفتم:
- يک چيزی بساز از گل، از چوب، از کاغذ. . .
و مادرم همانطور که در پته صندلی نشسته بود و چيزی مي دوخت سويم ديد. دوختنش را متوقف ساخت چادر سفيدش را دور سرش محکم پيچيد و به فکر فرورفت. بعد از لحظه يی گفت:
- مي سازم. يک چيزی مي سازم.
شتابزده پرسيدم:
- چی مي سازی؟
باز گفت:
- يک چيزی مي سازم. صبر کن .
و بعد توضيح داد که سالها قبل گاهی مادرش برايش از اين چيزها ميساخت. و اين چيز به نظرم اسرارآميزتر مي شد.
شب مادرم کارهايش را با عجله تمام کرد و وقتی ديگران در پته های ديگر صندلی به خواب رفتند، مادرم يک بسته روزنامه کهنه و خاک گرفته را از صندوقخانه پيداکرد، خاک هايش را تکاند و روی صندلی گذاشت. قيچی را آورد در کاسه يی سرش تر کرد، تار آورد و کنار من نشست. من هنوز نمي دانستم که مادرم چی مي سازد.
روزنامهها را يکی روی ديگر سرش کرد و کاغذ ضخميمی از آن ساخت.
با بيتابی پرسيدم:
- چی مي سازی؟
مادرم نگاه خسته اش را به رويم دوخت و انگار رازی را برايم فاش سازد سرش را نزديک گوشم آورد و گفت:
- يکچاه و يک دلو.
چاه خانه ما زير نظرم جان گرفت و يادم آمد که يک روز وقتی آن را صاف مي کردندپدرم دوسه نفر را آورده بود. آنان سطل بسيار کلانی را که در حلقههای دوطرف آن ريسمانی را گره زده بودند، با خود داشتند. چاه را ديدند. و بعد يکی سوی ديگرشان ديدند. و بعد گفتند:
- بسيار چقر است.
و بعد همانجا کنار چاه دستارهای شان را از سر گرفتند. لباسهای شان را کشيدند. روی سينههای شان را پشم سياهرنگی پوشاندهبود . پاهای شان هم از پشم سياه رنگی پوشيده شده بود. پنجههای پاهای شان بزرگ بزرگ و ترکيده بودند. رنگ چهرههای شان به طور عجيبی زرد ميزد. يکی از آنان با سرعت ريسمانی را به کمرش گره زد و چون جانورچابکی درون چاه خزيد. دل من مي لرزيد.
مي ترسيدم بيفتد. دو نفر ديگر شان دو سر ريسمان را به دست گرفتند و سطل بزرگ را در چاه پايان کردند و هر چند لحظه بعد آن سطل را پر از گلسياهرنگ و تهوع آوری بيرون مي کردند. يکبارترسيدم. به نظرم آمد که همان لحظههرچه آب خورده ام مانند آن گل سياهرنگ بوده است. در رودههايم توفانی برپا شده بود و به نظرم میآمد که رودههايم از حلقم بيرون مي شوند. در کنج حويلی نشستم و استفراغ کردم . آن آدمهای پشمآلود با خونسردی به من ديدند و با هم چيزی گفتند. وحشتم بيشتر شد.
يکبار آواز خفه يی از درون چاه آمد. دونفری که در دو طرف چاه ايستاده بودندسراسيمه شدند. پدرم را صدا زدند. با عجله چيزهايی گفتند. پدرم هم سراسيمه شد. مرد همسايه ما را صدا کرد. مرد همسايه ما هم سراسيمه شد. يکی از آندو هم درون چاه خزيد. پدرم و مرد همسايه از يک انتهای ريسمان گرفته بودند و مردی که سينه پشمآلود داشت به تنهايی انتهای ديگر ريسمان را گرفت. همه شان نفس نفس میزدند و يک صدا به صورت رعب انگيزی فرياد مي زدند:
- الهی خير. . . الهی خير. . .
مادرم چادرش را پوشيده بود و با آن همه تنش را پوشانده بود. قرآن را در دست گرفته و نزديک چاه ايستاده بود. قرآن را باز کرده و انگار آن را به کسی در آسمان نشان دهد، به سوی آسمان مي ديد و مي گفت:
- تو خودت خير کن الهی خير، الهی خير.
من مي لرزيدم. آواز مادرم با آواز پدرم با آواز مرد همسايه و با آواز مردی که سينه پشمآلود داشت آميخت. آواز الهی خير، الهی خير در حويلی کوچک ما طنين رعبآوری داشت. مادرم همچنان قرآن را باز گرفته بود و دستانش و با آن تمام چينهای چادرش مي لرزيدند.
يکبار در برابر چشمان از حدقه برآمده ما مرد دومی که در چاه خزيده بود بيرون شد، روی شانه اش شی عجيب و ترسناکی قرار داشت. چند لحظهبعد پیبردم که آن شيی عجيب و ترسناک که گل سياه همه جايش را پوشانده بودهمان مرد اولی بود که ريسمان را دور کمرش گره زده بود و چون جانور چابکی درون چاه خزيده بود.
او را کنار چاه خواباندند. به آهستهگی نفس مي کشيد.
مادرم دو سطل را گرفته بود و همانطور با چادريش و با روی پوشيده آب میآورد و رويش میانداخت. پدرم، مرد همسايه و آن دوی ديگر، او را مشت و مال مي کردند و همه شان مرتعش سوی آسمان مي ديدند و انگار کسی آن جا بود يک صدا مي گفتند:
- خودت رحم کردی. الهی شکر ... الهیشکر... تو ... تو
پلکهای مرد جنبشی کردند و چشمانش نيمه باز شدند.
نمي دانم چی چيزی در باز کردن چشمان آن مرد بود که مرا ترساند. فريادی زدم و از چادری مادرم محکم گرفتم و ديگر چيزی نديدم.
بعدها هر بار وقتی مادرم اين حادثه را بهطور حيرتانگيزی با جزئيات آن به کسی قصه مي کرددر آخر میافزودکه آنروز من بي هوش شده بودم.
وقتی در آن لحظه در پته صندلی مادرم گفت که چاه و دلو برايم مي سازد وحشت کردم و بازوی لاغرش را با هر دو دستم گرفتم و گفتم:
ـــ نی،نی، چاه نساز.
تصاوير وحشتناکی در ذهنم خانه کردند. به نظرم آمد که مادرم در آن چاه، در آن چاهی که ساختنش را از مادرش آموخته است، خواهد افتاد. به نظرم آمد که من هم در آن چاه که مادرم ساختنش را از مادرش آموخته است، سرنگون خواهم شد و در يک لحظه به شی سياه رنگی تبديل خواهم شد. لرزه ام گرفته بود. مادرم با مهربانی گفت:
- چرا؟ خنک خورده ای؟
و لحاف را تا شانههايم بالا کشيد و باز گفت:
- چاه بسيارآسان است.
همانطور که دندانهايم به هم مي خوردندگفتم:
- نی يک چيز ديگر بساز يک چيز ديگر.
مادرم با درماندهگی گردنش را کج کرد و گفت:
- خدايا من که چيز ديگر ياد ندارم.
بعد مثل اين که متوجه رنگ پريدهگی من شد. دسشتش را به سينه اش زد
و گفت:
- ترا چی شده تب کردهای؟
و دستش را روی پيشانيم گذاشت. بالشتی زير سرم گذاشت و گفت:
- تو آرام بخواب، من يک چيزی مي سازم.
با آواز خفه يی که انگار از قعر چاه مي برآمد با تضرع گفتم:
- چاه نسازی. خو.
خو گفت و به کار مشغول شد.
پلک های من سنگين و سنگينتر مي شدند. حرکات مادرم در نظرم بهتأنی تر میآمدند. به نظرم میآمد که همه چيز در اتاق در هوا، در حال پرواز است. روزنامههای خاک گرفته، کاسه سرش، قيچی، کلوله تار، همه چيز. . .
انگار از فاصله دوری شنيدم که مادرم گفت:
- صبح به خير وقت بيدارت ميکنم که پای پياده مکتب بروی، در سرويس کاردستيت ميشکند. . .
* * *
فردای آن شب هنوز تاريکی بود که مادرم مرا از خواب بيدار کرد. وقتی چشمم را باز کردم ، چراغ روشن بود و روی صندلی چاه کوچک و سپيدی با دلو آن مي درخشيد. با يک جست از جايم برخاستم و ذوقزده به لمس کردن چاه پرداختم . زبانم بند شده بود، زيباتر از آن چيزی نديده بودم. مادرم روی سطح مربع شکلی قسمت استوانه يی چاه را جا داده بود و بعد دوکنار آن استوانه دوپارچه کاغذ کم عرض مستطيل شکل را رویبه روی هم سرش کرده بود و انتهای آزاد کاغذها را با مهارت سوراخ کرده بود و يک چوب نازک جاروب را بريده بود و از شگافها گذشتانده بود. بعد تاری را چندلا تابيده بود، يک انتهايش را در چوب نازک جاروب گره زده بود و در انتهای ديگرش دلو بسيار کوچک و سپيدی را که با ظرافت دلانگيزی ساخته بود بسته بود. از بقايای کاغذهای کاغذ پران برادرم تريشههای سبزرنگ و باريکی بريده بود و به دور چاه سرش کرده بود. و اينطور دور چاه را سبزه دلانگيزی پوشانده بود. من ذوقزده و با احتياط با نوک انگشتانم هرجای چاه را لمس مي کردم و در دلم مادرم را تحسين مي کردم .
مادرم نمازش را خواند، روی دو زانو روی جاي نماز نشست و دو دستش را به ستونهای سقف با دقت دوخت و انگار کسی آنجا بود که از او چيزهايی خواست.
بعد آمينی گفت هردو کف دستش را به رويش ماليد. همانطور که جاي نمازش را با دقت جمع مي کردگفت:
- تو هم انشاءالله کامياب مي شوی.
و من به خاطر اين که مبادا افتخار ساختن اين چاه و دلو به کسی ديکر تکيه کند، نوک پنسل را با آب دهانم تر کردم و نامم را بسيار ناشيانه و با احتياط روی دلو چاه نوشتم.
از فرط شادی چيزی از گلويم پايين نرفت. چای ناخورده لباسهايم را پوشيدم ، بکسم را به پشتم انداختم، تخته مشقم را زير بغل گرفتم و در دست ديگر بلند و دورتر از تنم کاردستيم را گرفتم و از خانه برآمدم . مادرم تا دم در از پشتم آمد و آخرين توصيههايش را برای محافظت کاردستی به گوشم خواند.
هنوز آفتاب نبرآمده بود و کوچههای تنگ و تاريک کابل تنگتر و تاريکتر مي نمودند. شهر هنوز کاملاً از خواب بيدار نشده بود. يگان رهگذر که تازه از حمام برآمده بود و بخار از سر و رويش بلند بود با تعجب به من و کاردستيم مي ديد.
مکتب ما از خانه بسيار فاصله داشت. هر روز اين فاصله را با سرويس طی مي کردم. اما آن روز انگار در هوا راه ميرفتم. کوچه های پر پيچ و خم را با خوشحالی زير پا گذاشتم. وقتی به مکتب رسيدم نگهبان تازه از خواب بيدار شده بود و روی دراز چوکی شبيه دراز چوکي های صنف ما نشسته بود، پارچه نان خشکی را روی زانويش گذاشته بود و گيلاس چايش را کنار خود روی چوکی گذاشته بود و هر چند لحظه بعد پارچه بزرگی از نان را تاب ميداد و در دهانش مي گذاشت و بالايش با تأنی چای مي نوشيد. اين نگهبان پيرمرد لاغر و بدخلقی بود. وی به رغم اين که در زمستان و تابستان لباسهای کلفت و پشمی مي پوشيدهميشه سرفه مي کرد و با چوب دراز و کج و معوجی که در دست داشت گاهی به جان ما مي افتاد. همه ما از او مي ترسيديم . اول متوجه نشد. انگار همه حواسش را روی طعم نان خشک و چای شيرينی که در دهانش قرار داشت متمرکز ساخته بود. يک بار سرش را بلند کرد. چشمان کوچک و پرآبش را پا پشت دست ماليد نگاه خيره و آميخته با تعجبش را به من دوخت، جويدن نان را متوقف ساخت و با دهان پر غريد:
- خيريت است دختر؟ شب خوابت نبرده بود.
و شروع به سرفهکردن کرد.
ترسيدم. دلم لرزيد. به نظرم آمد که با چوب کج و معوجش به جانم ميافتد. پس پس رفتم و با لکنت زبان گفتم:
- به خاطر اين... خراب ميشد... پياده...
نگاههای خشمآلودش توانايی خاتمه دادن به جملهام را از من سلب کرد. به سرعت پشتم را سويش گشتاندم و در راه آمده شروع به دويدن کردم. از پشتم فرياد زد:
- بيا!
افسون شده بودم. چون شيی کوکی سويش رفتم . نزديکش ايستادم، سرم را بلند کردم و سويش ديدم. از پايان چهرهاش نمای وحشتناک داشت. سويم بدبدديد و غريد:
- برو درون مکتب گم مي شوی!
و با شدت شروع به سرفهکردن کرد. چشمانکوچکش از حدقه برآمدند.
با قدمهای لرزان از در مکتب داخل شدم و کنار دروازه روی چوکی شکستهيی لرزان نشستم . فضای مکتب غم انگيز بود. پنجرههای شکسته و خاکآلوددرختان خشک و عريان و نيمه عريان و باغبان پيری که به درختی خشک تکيه دادهنشسته بود و دو زانوی لاغرش را در بغل گرفته بود و انبوه برگهای خشک را چنان تماشا مي کرد که انگار وظيفه داشت تمام روزهای سال را در گوشه يی بنشيند و آمدن و رفتن فصل ها را تماشا کند دلهره و ترس را در آدم بيدار مي کرد. شروع به لرزيدن کردم . از سرما يا از ترس نمي دانم . انگشتانم از سرما بي حس شده بودند، باآنهم کاردستيم را با انگشتان سرما زدهام محکم گرفته بودمتا تک تک شاگردان پيدا شدند و فضای غمزده و سرمازده مکتب را با غريوشان انباشتند.
زنگ زده شد. به صنف رفتيم. معلم رسموکاردستی به صنف درآمد و پشت ميزش قرار گرفت. به نظرم غمزده و عصبانی آمد. چشمانش پنديده بودند. انگار گريه کرده بود. جثه کوچکش به نظرم کلان آمد. خلاف هميشه جراب نيلونش را از دستکولش بيرون نکرد و شروع به دوختن آن نکرد. کاغذهای دراز و کوتاهی را کشيد و شروع به خواندن نامهای ما کرد. نمي دانم چرا ترسيدم. نام هرکی را مي خواند او بايد مي رفت با کاردستيش کنار ميز روبه روی معلم قرار مي گرفت و کاردستيش را بهش نشان مي داد. نمي دانم چرا آن روز هرچند لحظه بعد فرياد مي زد و ما را دشنام مي داد.
نام مرا خواند. مانند فنری از جايم کنده شدم. چاه و دلو را گرفتم و دويده رفتم روبه رويش قرار گرفتم . قدم کوتاه بود و به سختی اشيای روی ميز را ديده مي توانستم . آواز تپيدن دلم را مي شنيدم. دندانهايم به هم مي خوردند. کاردستيم را با افتخار بالا گرفته بودم تا کاملتر ديده شود.
يکبار معلم رسم وکاردستی با آواز زيری فرياد زد:
- اين چيست؟
با آوازی که انگار از قعر چاه مي برآمدگفتم:
ــ چاه و دلوش.
معلم رسم وکاردستی به تقليد از من گفت:
- چاه و دلوش. . . تا بگويی کاردستی همه تان مي دويد و چاه ميسازيد و دلوش. . . مغزهای تان سنگ شده است.
چهار طرفم را ديدم. مادرم را مي پاليدم. مي خواستم درآغوشش خود را پنهان کنم . مادرم آنجا نبود.
گريهآلود گفتم:
- سبزه هم دارد.
باز فرياد زد:
- سبزههايش را چی کنم. در سبزههايش خودت بچر تا سير شوی. اين چاه هم کج است. مي بينی يا نی؟
به عمق دشنامش پی نبردم. به چاه خيره شدم، اما هيچ کجای آن به نظرم کج نيامدهمانطورسپيد دلانگيز بود.
معلم رسموکاردستی آن را از دستم قاپيد و به کنج صنف پرتاب کرد. شايد هم برای تبريه خود گريهآلود گفتم:
- مادرم ساخته!
- مادرت بد کرد!
ضربه اش کاری بود. اشک در چشمانم خانه کرد.
انگار دمه و غباری در صنف به يکبارهگی پايين شد. هيچ چيز را به صورت مشخص ديده نتوانستم. انگشتان دستانم را با نيروی عجيبی در مشتم فرو کردم. بلاتکليف و لرزان ايستاده بودم. اشکهايم روی گونههايم سرازير شدندکه باز فرياد زد:
- معطل چی استی برو!
سوی کنج صنف رفتم. چاه به يک پهلو افتاده بودو نيمه نام من روی دلو معلوم ميشد. چاه را با احتياط گرفتم.
وقتی خانه آمدم به مادرم چيزی نگفتم . مادرم چاه را با رضايت و احتياط از دستم گرفت و روی رف چوبی خانه ما آنجا که اسناد مهم و معتبر مانند تذکرهيی، عريضهيیو يا رسيدی را قرار مي داد، گذاشت. روزها گذشتند. يک روز در مکتب نتايج امتحان را دادند و من گريان و سرافگنده خانه آمدم.
مادرم دويده نزديک آمد و پرسيد:
- کامياب شدی؟
گفتم:
- نی.
- ناکام شدی؟
گفتم:
- ها
- ناکام چی شدی؟
سرم را پايين کردم و بیاختيار گفتم:
- ناکام فارسی.
مادرم با تعجب گفت:
- ناکام فارسی؟
- ها.
با سرزنش و عتاب گفت:
- هر روز که مي خواندی. . .
و با تقليد از من ادامه داد:
- گَر بَه سوی خاک ما - دشمن ناپاک ما... بیفايده آخرش هم ناکام شدی.
مادرم راست مي گفت. اين ترانه را از وقتی برایمان درس داده بودندهميشه بلند بلند مي خواندم. و از آن لذت مي بردم نامش«ترانهاستقلال» بود و از آن بسيار خوشم میآمد. نمي دانم از آن به خاطر خود ترانه خوشم میآمد يا به خاطر تصوير پسرک خوش قدو الايیکه با خوشحالی بيرق سه رنگ افغانستان را به دست گرفته بود و انگار سوی ما مي ديد و اين ترانه را مي خواند:
گَر بَه سوی خاک ما
دشمن ناپاک ما
پيش آيد يک قدم
مي کنيم پايش قلم
گر به سوی خاک ما
دشمن ناپاک ما
تيز بيند يک نظر
مي کشيم چشمان او
مي کشيم چشمان او
و وقتی بيشتر از آن خوشم میآمد که همانطور که تنهايی کوچک و لاغر خود را زير لباس سياه مکتب کوچک و کوچکتر مي ساختيم و آب بينی خود را پرسروصدا بالا مي کشيديم و در جستجوی بي حاصل دستمال بينی جيب ها و بکس خود را بررسی مي کرديم و يکصدا بُلند اين ترانه را مي خوانديم و چهار ديوار صنف خود را با آوازهای زير خود به لرزه میآورديم و صنف را از پاهای قلم شده نامرئیکسانی که يک قدم در خاک ما پيش می آمدند و از چشمان کشيده شده نامرئی کسانی که سوی خاک ما تيز مي ديدند، میانباشتيم. شايد هم در آن زمان بی آن که خودمان بدانيم عشق به وطن را تجربه مي کرديم و پرستيدن آن را میآموختيم و به خاطر همين اين ترانه را حق وناحق و بهجا و بيجا مي خوانديم.
از همين سبب مادرم متعجب بود که من ناکام فارسی شده ام . مادرم خواندن و نوشتن نمي دانست و تمام مضمون فارسی به نظرش در همان ترانه يی که من هميشه مي خواندم خلاصه مي شد و هيچ گاه ندانست که آن سال من در رسموکاردستی ناکام شده بودم، نی در فارسی.
آن شهکار معماری مادرم ، چاه و دلوش را مي گويم ، سالهای سال رف چوبی خانه ما را مزين ساخته بود، اما آن ترانه را هنوز هم گاهگاهی با اندوه بیثمر و حسرت ناتوانی زير لبم زمزمه مي کنم و به نظرم میآيد که آوازم از قعرچاهی می برآيد، از قعر همان چاه که مادرم ساختنش را از مادرش آموخته بود و شايد هم مادرش از مادرش.
پايان
نوشته ی : سپـوژمـی زرياب
برگرفته ازسایت
نظرات شما عزیزان:
|